تبلیغات
....دل نوشته ها ی من....
رها

الهی...

نوشته شده توسط:رها
جمعه 22 مهر 1390-03:50 ب.ظ

الهی تن سالمم را سپاس
الهی گذشت و بخششم را سپاس
الهی آرامش درونم را سپاس
الهی دل امیداوارم را سپاس
الهی قلب مهربانم راسپاس
الهی تولد دوباره ام را سپاس
الهی خانواده خوبم را سپاس

الهی با هم بودنمان را سپاس
الهی پدر و مادر خوبم را سپاس
الهی شادمانی و سرورم را سپاس
الهی نیت پاکم را سپاس
الهی میل به تحولم را سپاس
الهی آگاهی امروزم را سپاس
الهی این شوق درونم را سپاس
الهی برکت روزافزونم را سپاس
الهی رزق و روزی فراوانم را سپاس
الهی زبان سپاسگذارم را سپاس
الهی امیدواری به لطف بی پایانت را سپاس

 

 




این روز ها...

نوشته شده توسط:رها
جمعه 4 مهر 1393-10:50 ب.ظ

این   روزهـــــــــــــــــا

نه  حوصله  בوســـت   داشتــن   בارم

نه   می خواهـــــم   ڪسی   בوستــــم  בاشته    باشه 

ایـن   روزهـــا   ســـــَــــرבم..

مثــل בے  ,  مثـل بهمــــن  , مثـل اسفنـــــــد

مثـل زمستــــــان

احســــــــا سـم
  یـخ   زבه

آرزو هـــــــــایـم
   قنــבیــــــل   بسته 

امیـــــــבم   زیــــــــــر بهمــــنِ   سرב ِ   احســا ساتم    בفــــــــن    شــבه


نه   به    آمــــــבنی   בل   خوشــم   و   نه    از    رفتـــــنی   غمگیــن

ایـن    روزهـــــــا    پــُر   از    سکـــــــــــــوتم

سکــــــــــــــــــــــوتی
  پُـــر   از   فریـــــاב





هیــــــــس....

نوشته شده توسط:رها
جمعه 4 مهر 1393-10:40 ب.ظ

هیــــــــس!
بگذار  سکوت  کنـم  از  گفتــن  ایـن  روزهـا،
بر خواهــم  گشت  با  فریـــــاد هایـم...
دختــــــرها  فریـــــــــاد  میزنند ،
حتی  درنوشته  هایشان

اما... بمـوقع!




من یک دخترم....

نوشته شده توسط:رها
جمعه 4 مهر 1393-10:37 ب.ظ

من  یک  دخترم  بـــــدان

"حـــــوای" کسی نـــــمی شــوم که  به "هــــــوای" دیگری  برود

تنهاییم  را  با  کسی قسمت  نـــمی کنم که  روزی  تنهایم  بگذارد

روح  خـــداست که   در  مــــــن دمیـــده  شده  و احســـــاس نام  گرفته

ارزان  نمی فروشمش

دستهایم  بــالیـــن کـــودک  فـــردایـــم  خـــواهـــد  شــــد

 بـــی حـــرمتـــش نمی کنم  و  به  هر کس  نمی سپارمش




بازگشت....

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 20 شهریور 1393-06:52 ب.ظ

اس ام اس

زندگی مثل اب توی لیوانه ترک خورده میمونه..

بخوری تموم میشه..

نخوری حروم میشه..

پس از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه.




گاهی...

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 20 شهریور 1393-06:48 ب.ظ


گاهی 
اگر دعایت مستجاب نشد
 برو گوشه ای بشین ... 
زانو هایت را بغل بگیر 
و یك دل سیر گریه كن ... 
شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی:
 اَللّهُمَّ اغْفِرْلىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ 
خدایا ببخش آن گناهم را كه دعایم را حبس كرده است

اس ام اس




تنهایی ....

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 20 شهریور 1393-06:43 ب.ظ

  میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!                                                                
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
… … به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است....




دریافتم...

نوشته شده توسط:رها
شنبه 18 مرداد 1393-06:00 ب.ظ

دریافتم، زندگی معجزه حیات است.
 زندگی با کلمه‌های من ساخته می‌شود و هر کلمه‌ای رد پای معجزه است.
 پس می‌توانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم.
 هرگاه کسی خشم داشت بدانم  به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
 هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است.
 هرگاه کسی حسد می‌ورزید نیاز دارد دیده شود.
 اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود.
 اگر کسی تلخ بود نیاز دارد  مهربانی دریافت کند.
 و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته دوست داشته شود.
 اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده  شود.
 و همه‌ این سایه‌ها در روح و روان  ما نیاز دارند که عشق بر آن‌ها چون باران
 ببارد، ببارد و ببارد...
http://facenama.com/i/tmp/1401821078780724_large.jpg



وقتی ...

نوشته شده توسط:رها
شنبه 18 مرداد 1393-05:59 ب.ظ

وقتی کلامی را جاری کردی ارتعاشی می سازی
و ارتعاش تو موجی می سازد در دل مخاطب !
گاهی این موج می تواند...
 کسی را به زیر برد...و ... گاه به اوج!
اولین کسی که به همراه این موج به بالا یا به پایین میرود خود تو هستی !
مگذار موج کلامت تو را به نزول سوق دهد ...
اگر نمی دانی نگو !
اگر می دانی به بهترین شیوه بگو!
باید همواره زیبا ترین هایت را بر زبان آوری !
حتی به هنگامه ی خشم !
آنچه را که کلام تو جاری میسازد ...
همه ی آنچیزی است که تو در آن لحظه هستی!
بگذار تا فقط خوبیهایت جاری شود ...
از انعکاس تیرگیها بر آینه ی دل مخاطبت واهمه داشته باش ..
چرا که این تیرگیها گسترش می یابد...
پس تو به نوبه ی خودت مگذار که جهان تیره و تار شود...!
همیشه زیباترینهایت را جاری کن !
جهنم مکانی جغرافیایی در جایی نیست بلکه حالتی از روح ناراضی است..
رضایت درون یعنی بهشت.
"آرامش"هنر نپرداختن به مسائلی است که حل کردنش سهم خداست ..
لحظه هایتان لبریز از آرامش....
http://upsara.com/images/y8gy_aviators-clouds-refection-shades-sun-glasses-sunglasses-favim.com-63832.jpg



سر والتر راله

نوشته شده توسط:رها
شنبه 18 مرداد 1393-05:56 ب.ظ

آپلود آهنگ,آپلود فایل,آپلود عکس

اگر چه زمان جوانی و شادابی ما را می ستاند

و غبار و گرد پیری بر روی می فشاند

و در پایان ، در گور خاموش و تاریک می نشاند

و طومار هستی ما را در میپیچد

اما ایمان دارم که از همان خاک ، از همان گور و از همان غبار

بی هیچ گمان مرا زنده می کند آفریدگار جهان .

"سر والتر راله "




...نمیدونم

نوشته شده توسط:رها
چهارشنبه 8 مرداد 1393-06:58 ب.ظ

کجا پیدا کنم عروسکمو ؟

کجا بگردم دنبال اون پیراهن گل گلی که مامان برام گرفته بود؟

کجا دنبال اون همه خنده و شادیمون بگردم که فقط برای این که بیگناهم ازم گرفتنش؟

دوستامو کجا ببینم تا دوباره باهاشون بازی کنم ؟تو کدوم کوچه باید بازی کنم؟

 

یه وقتی جای خواب داشتم انقد نرم و گرم و قشنگ بود که آرامش شبای تاریک و سردو بهم میداد

تو رویا یه خونه ی بزرگ تر و قشنگ تر با یه عالمه شکولاتو شیرینی و عروسک آرزو می کردم....

اما الان دیگه اونارو نمی خوام نه شکولات نه عروسک

نه اون خونه قشنگ و زیبا

من خود خود خونمونو می خوام همون شکلی که اولش بود

نه اونم نمی خوام عروسکمو سالم می خوام همون که خیلی دوسش داشتم باهاش می خوابیدم

نه..نه....

من مامانمو می خوام ..می خوام بغلم کنه فقط بغل مامانمو می خوام دیگه رویا نمی خوام  دیگه خیال بسه !!

 

دعام همش اینه که شبا همون جور بی صدا باشه ..سرد باشه ولی با آتیش گرمش نکنن ...رنگش بجای قرمز ..سیاه باشه ...حتی بدون ستاره

فقط همین!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید به این میگن حقوق بشر

شایدم جز خودشون کسی دیگه بشر نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 




....

نوشته شده توسط:رها
شنبه 19 بهمن 1392-09:51 ب.ظ

سلام شمایی که برام پیام گذاشتی ممنونم بعدشم هر چند شمارو نمیشناسمتون ولی یکم با خدا باش بیشتر بدون ازش بخوای جوابتو میده خیلی برام پیش اومده نگو که حتما این بشه که شما می خوای بگو اونی بکن که خودت می خوای اگه از ته دل صیداش کنی اونم جوابتونو میده مطمئن باشید هرچی برای شما مناسبه پیش میاره براتون.امیدوارم بهترینا در طول مسیر حیاتتون پیش روتون باشه.به امید غروب غمهاتون.


بیا با ما بیا با ما....

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 12 بهمن 1391-09:01 ب.ظ

امروز که محتاج توام جای تو خالی ست فردا که میایی به سراغم نفسی نیست در این خانه کسی نیست

 

 

نکن امروزوفردا دلم افتاده زیر پا

 

بیا ای نازنین ای یار دلم رو از زمین بردار

 

 

در این دنیای وانفسا توایی تنها منم تنها

 

 

نکن امروزو فردا بیا با ما بیا با ما

 

 

در این دنیای نا هموار ,که می بارد به سر آوار

به حال خود مرا نگذار ,رهایم کن از این تکرار

 

 

بیا با ما بیا با ما




پندی از سقراط ....

نوشته شده توسط:رها
جمعه 29 دی 1391-11:57 ب.ظ

 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.
علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش "غفلت" است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.




دوستی....

نوشته شده توسط:رها
جمعه 29 دی 1391-11:49 ب.ظ

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ای است. هول هولکی و دم دستی. این
دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوری که چای خورده
باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی
است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد بر...ای مهمان‌بازی. برای تعریف
کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای
خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی
را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی
خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از
یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان
رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای....
اما.... اما...

اما دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام
باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر
باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه
بنوشی‌اش و زندگی کنی.



یادمان باشد.....

نوشته شده توسط:رها
جمعه 29 دی 1391-11:40 ب.ظ

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم
.


نگاهم ،چشم هایم، دست هایم....

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 22 تیر 1391-10:54 ب.ظ

خداحافظ ، تمام كوچه باغ كودكی هایم

خداحافظ ، شب بی دغدغه در بچه گی هایم

خداحافظ ، گل رنگین كمان آرزوهایم

خداحافظ ، كتاب قصه ی دیو و پری هایم

خداحافظ ، شب آرام با لالایی مادر

خداحافظ ، تمام لحظه های شاد و بی پروا

چه بد شد، آسمان با این همه وسعت

دگر ارزانی من نیست

زمین ،با این همه زیبایی و سبزی

دگر هم بازی من، نیست

چه بد شد، ماه دیگر شب چراغ نقره ی من ،نیست

گل خورشید را كندن دگر هرگز میسر، نیست

چه بد شد ،عكس من در آینه

دیگر خود من ،نیست

نگاهم ،چشم هایم، دست هایم

پاك و روشن ،نیست

نمی دانم، سخاوت را كجا گم كرده ام

در كودكی هایم...

نمی دانم!

نمی دانم، كجا باید بگردم تا بیابم

سادگی هایم!

اگر، دنیای بعد از كودكی بی رحمی و جنگ است

اگر ،پاداش بالغ گشتنم دنیای نیرنگ است

همان بهتر، كه در رنگین كمان كودكی

جاری بمانم، من

همان بهتر ،كه در رویای سبز سادگی

باقی بمانم، من

خداحافظ نمی گویم...

به دنیای قشنگ

كودكی هایم!

تو را بدرود می گویم، بزرگی

باز می گردم ...

به رویایم!
 



اگر روزی بر سر مزارم آمدی...

نوشته شده توسط:رها
پنجشنبه 22 تیر 1391-10:44 ب.ظ

اگر روزی بر سر مزارم آمدی...


یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری...


کمی از خودت بگو...


کمی از عشق تازه ات بگو...


بگو که بیشتر از من دوستت دارد...


بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد...


نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن...


سوختنش را ببین بیشتر نگاهش کن...


با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد...


ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد...


می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند...


می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …




دکتر شریعتی...

نوشته شده توسط:رها
چهارشنبه 2 شهریور 1390-03:17 ب.ظ

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.

کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند

واگه یک روز کسی بهت گفت که دوست دارم

توسعی نکن بهش بگی دوسش داری

اگه گفت عاشقته سعی نکن عاشقش باشی

اگه بهت گفت همه زندگیش تویی

سعی نکن همه زندگیت باشه

چون یک روز میاد و بهت میگه که ازت متنفرم

اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی

 




تو همانی..

نوشته شده توسط:رها
جمعه 14 مرداد 1390-05:29 ب.ظ

تو همانی که در درون تاریکم نوری روشن کردی که با آن ببینم ... تو همانی که در درونم قلبم را
 
 قوت بخشیدی ... تو همانی که در درونم طنین صدایی انداختی که با آن از تو بخواهم ... هر چیز
 
 کوچکی را در زندگیم از تو بخواهم ... هر ذره ای که از گلویم پایین می رود را ... هر نفسی که فرو
 
 می برم را ... هر لحظه ای که آسوده چشم بر هم می گذارم را ... و هر آنی که با یاد توام را ...
 
محبوبم ... تو بهتر از هر کس مرا می شناسی و به نامهربانیم و جفا کاریم آگاهی ... این بار از تو
 
می خواهم یادت را در قلبم پیوسته کنی . آنچنان که با یاد تو برخیزم . با یاد تو بنشینم . با یاد تو
 
 لقمه فرو برم . با یاد تو نگاه کنم و با یاد تو چشم بر هم بگذارم . این را از روشنای درونم که شعله
 
 اش را خود برافروختی می گویم ... خواندم تو را تا اجابت کنی مرا ....





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:نظرسنجی






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox